ز حرف بر لب شیرین او اثرماند
که دیده نقش پی مور بر شکر ماند
۱نثار سوختگان ساز خرده جان را
که چون به سوخته پیوسته شد شرر ماند
۲ز نوبهار چه گل چیند آن نوپرداز
که در مشاهده نقش بال وپر ماند
۳قرین صافدلان شو که بی صفا نشود
هزار سال اگر آب در گهر ماند
۴بسر نیامد طومار عمر جهدی کن
که چون قلم ز تو در هر قدم اثرماند
۵درین بهار که یک دانه زیر خاک نماند
روا مدارسرمابه زیر پرماند
۶خوشا کسی که ازین خاکدان چودرگذرد
زنقش پای چراغی به رهگذر ماند
۷کجاست گوشه آسوده ای که چون نعلین
خیال پوچ دو عالم برون درماند
۸به خنده زندگی خویش را مده برباد
که در چمن گل نشکفته بیشتر ماند
۹فریب گوشه دستار اعتبار مخور
که غنچه در بغل خا تازه ترماند
۱۰دوزلف یار به هم آنقدرنمی ماند
که روز ماوشب ما یکدگر ماند
۱۱اگربه خضر رسد می شودبیابان مرگ
ز راه هرکه به امید راهبر ماند
۱۲ز فکر بیش وکم رزق دل مخور صائب
که راه طی شود و توشه بر کمر ماند
۱۳