به زیر چرخ مقوس که جاودان ماند
کدام تیر شنیدی که در کمان ماند
۱نصیب من ز جوانی دریغ وافسوس است
ز گلستان خس وخاری به باغبان ماند
۲بهشت بوته خاری است با کهنسالی
خوش است عالم اگر آدمی جوان ماند
۳ز زنگ آینه اش صیقلی نمی گردد
چو خضر هر که درین نشأه جاودان ماند
۴چنین که می پرد از حرص خاکیان را چشم
عجب اگر پرکاهی به کهکشان ماند
۵بود ز قافله عشق چرخ آبله پا
پیاده ای که به دنبال کاروان ماند
۶سخن رسد به خریدار چون غریب شود
که ماه مصر محال است در دکان ماند
۷چو می توان به خرابی زگنج شد معمور
کسی برای چه در قید خانمان ماند
۸مپوش چشم ز روی نکو که چون شبنم
به ما چراندن چشمی ز گلستان ماند
۹چنان مکن که سرحرف شکوه باز کند
زبان من که به شمشیر خونچکان ماند
۱۰یکی هزار شد از عیبجو بصیرت من
ز دزد دیده بازی به پاسبان ماند
۱۱مصوری که شبیه ترا کند تصویر
ز خامه اش سرانگشت در دهان ماند
۱۲ز تنگ گیری چرخ خسیس نزدیک است
که در گلوی هما صائب استخوان ماند
۱۳