به زلف سنبل وخط بنفشه کی پیچم
مرا که ذوق پریشانی دماغ نماند
۱چه سیل بود که از کوهسار حادثه ریخت
که در فضای زمین گوشه فراغ نماند
۲مباد چشم بدی در کمین عشرت کس
نمک به زخم من از چشم شور داغ نماند
۳دگر کسی ز کریمان چه طرف بربندد
درین زمانه که دست ودل ایاغ نماند
۴در آن حریم که صائب چراغ کلک افروخت
ز پرفشانی پروانه یک چراغ نماند
۵بهار رفت وگل افشانی دماغ نماند
شراب در قدح ونوردر چراغ نماند
۶معاشران سبکسیر از جهان رفتند
بغیر آب روان هیچ کس به باغ نماند
۷چنان فسرده دلی اهل بزم را دریافت
که بوی سوختگی در گل چراغ نماند
۸