فلک به آبله خار دیده میماند
زمین به دامن در خون کشیده میماند
۱طراوت از ثمر آسمانیان رفته است
ترنج ماه به نار کفیده میماند
۲زمین ساکن و خورشید آتشین جولان
به دست و زانوی ماتم رسیده میماند
۳نه سبزهاش به طراوت نه لالهاش به صفا
فضای باغ به کشت چریده میماند
۴شکفته چون شوم از بوستان که لاله وگل
به سینههای جراحت رسیده میماند
۵ز رشتههای سرشکم که چشم بد مرساد
زمین به صفحه مسطر کشیده میماند
۶مگر همای سعادت هوای من دارد
که دل به طایر شهباز دیده میماند
۷ز آب چشم که این تاک سبز گردیده است
که این شراب به خون چکیده میماند
۸کمند حادثه را چین نارسایی نیست
رمیدنی به غزال رمیده میماند
۹گلی که دیده شبنم به خون نشسته اوست
به پشت دست ندامت گَزیده میماند
۱۰ز روی لاله ازان چشم برنمیدارم
که اندکی به دل داغ دیده میماند
۱۱چو تیر راست روان بر زمین نمیمانند
عداوتی به سپهر خمیده میماند
۱۲تمتع از رخ گل میبرند دیدهوران
به عندلیب گلوی دریده میماند
۱۳ز بس که آبله دل ز هم نمیگسلد
نفس به رشته گوهر کشیده میماند
۱۴سخنشناس اگر در جهان بود صائب
مرا کدام غزل از قصیده میماند
۱۵جواب آن غزل است این که گفت عارف روم
خزان به گونه هجران کشیده میماند
۱۶