سخن غریب چو شد در وطن نمی ماند
عزیز مصر به بیت الحزن نمی ماند
۱گلوی خویش عبث پاره می کند بلبل
چو گل شکفته شود در چمن نمی ماند
۲مبند دل به جگر گوشه چون رسد به کمال
که خون چو مشک شود درختن نمی ماند
۳عبث سهیل نظر بند کرده است مرا
عقیق نام طلب در یمن نمی ماند
۴زتاج پادشهان پایتخت می سازد
در یتیم به خاک عدن نمی ماند
۵صدف به صحبت گوهر عبث دلی بسته است
سخن بزرگ چوشد در دهن نمی ماند
۶به فکر چشم براهان خویش می افتد
سخن ز یوسف گل پیرهن نمی ماند
۷خروج می کند از بیضه آتشین نفسی
همیشه باغ به زاغ وزغن نمی ماند
۸سخن ز فیض غریبی غریب شد صائب
غریب نیست اگر در وطن نمی ماند
۹