سبکروان به زمینی که پاگذاشته اند
بنای خانه بدوشی بجا گذاشته اند
۱کمند جاذبه مقصدست مردان را
ز دست خویش عنانی که وا گذاشته اند
۲خسیس تر ز جهان آن خسیس طبعانند
که دل به عشوه این بیوفا گذاشته اند
۳عجب که روز جزا سر برآورند از خاک
کسان که خانه دل بی صفا گذاشته اند
۴خوش آن گروه که چون موج دامن خود را
به دست آب روان قضا گذاشته اند
۵عجب که اهل دل از دل به مدعا نرسند
که رو به کعبه حاجت رواگذاشته اند
۶چه فارغند ز رد وقبول مردانی
که پای خود به مقام رضا گذاشته اند
۷عنان سیر تو چون موج در کف دریاست
گمان مبر که ترا با تو وا گذاشته اند
۸چو نی بجو نفس گرم ازان سبکروحان
که برگ را ز برای نوا گذاشته اند
۹مباش در پی مطلب که مطلب دو جهان
به دامن دل بی مدعا گذاشته اند
۱۰معاشران که ز هم نقد وقت می دزدند
چه نعمتی است که ما را به ما گذاشته اند
۱۱ربوده است دل بدگمان قرار ترا
وگرنه قسمت هرکس جدا گذاشته اند
۱۲فغان که در ره سیل سبک عنان حیات
ز خواب بند گرانم به پاگذاشته اند
۱۳مگر فلاخن توفیق دست من گیرد
که همچو سنگ نشانم بجاگذاشته اند
۱۴میار دست فضولی ز آستین بیرون
که شمع وشیشه وساغربجاگذاشته اند
۱۵چه شد که هیچ نداری کم است این نعمت
که آستان ترا بی گدا گذاشته اند
۱۶مباش محو اثرهای خود تماشا کن
که پیشتر ز تو مردان چهاگذاشته اند
۱۷دعای صدرنشینان نمی رسد صائب
به محفلی که ترا بی دعا گذاشته اند
۱۸