سزد که خرده جان را کند نثار سپند
که یافت راه سخن در حریم یار سپند
۱سرشک گرم که گوهر فروز این دریاست
که مجمرست صدف در شاهوار سپند
۲ز آتشین رخ او بزم آب ورنگی یافت
که شد چو دانه یاقوت آبدار سپند
۳چنین که عشق مرا بیقرار ساخته است
ز آرمیده دلان است ازین قرار سپند
۴مدار دست ز بیطاقتی که می گردد
به دوش شعله ز بیطاقتی سوار سپند
۵فروغ حسن نفس سرمه می کند در کام
چه دل تهی کند از ناله پیش یار سپند
۶به عیش خلوت خاص تو چشم بی مرساد
که پایکوبان ز آتش کند گذار سپند
۷قیامت است در آن انجمن که عارض او
ز می فروزد و ریزد ستاره وار سپند
۸توان به بال رمیدن گذشت از عالم
که جسته جسته ز آتش کند گذار سپند
۹چه شد که ظاهر اهل دل آرمیده بود
که مجمرست زمین گیر وبیقرار سپند
۱۰چنان ز دایره روی یار حیران شد
که همچو مرکز گردید پایدار سپند
۱۱نوای سوختگان کوه را به رقص آرد
بنای صبر مرا کرد تارومار سپند
۱۲ز حسن طبع رهی باد دیده بد دور
که دشت مجمره گردید وکوهسار سپند
۱۳به اضطراب دل ما نمی رسد صائب
اگر چه هست به بیطاقتی سوار سپند
۱۴