چه دیده است در آن آتشین عذار سپند
که بی ملاحظه جان را کند نثار سپند
۱ستاره سوختگان ایمنند از دوزخ
نسوخته است به هیچ آتشی دوبار سپند
۲ز حیرت تو شرر پای در حنا دارد
به مجلس تو چه شوخی برد به کار سپند
۳ز بیم دیده بد تا به حشر می روید
شهید عشق ترا از سر مزار سپند
۴ز بیقراری عاشق چه کار می آید
به محفلی که بود پای در نگار سپند
۵ز قرب شعله فغان می کند چه خواهد کرد
اگر به سوخته جانی شود دچار سپند
۶گره ز هستی موهوم خویش تا نگشود
ز وصل شعله نگردید کاکمار سپند
۷مرا امید سلامت ز آتشین رویی است
که می برد ز سویدای دل به کار سپند
۸که برفروخت رخ ازمی که می شکست امشب
کلاه گوشه به گردون ستاره وار سپند
۹نمی رسد به عیار دل رمیده ما
اگر چه هست به بیطاقتی سوار سپند
۱۰فدای عشق شو ای دل تا گذشت از سر
ز شعله یافت پر وبال زرنگار سپند
۱۱به ناله ای دل خود را ز درد خالی کرد
میان سوختگان شد سبک عیار سپند
۱۲کشید پرده ز اسرار عشق ناله ما
فکند بخیه آتش به روی کار سپند
۱۳نشست و خاست به عاشق که می دهد تعلیم
اگر نباشد در بزم آن نگار سپند
۱۴چه جای ناله گستاخ ما بود صائب
به محفلی که خموشی کند شعار سپند
۱۵