سحر که چهره خورشید را به خون شستند
گلیم بخت من از آب نیلگون شستند
۱رخ از غبار تعلق چو آفتاب بشوی
که گرد پنبه حلاج را به خون شستند
۲صباح روز قیامت چه سرخ رو باشند
کسان که رو به قدحهای لاله گون شستند
۳خبر کبوتر چاه ذقن به بابل برد
تمام بابلیان دست از فسون شستند
۴به هم پیاله ومینا یکی شدند امشب
ز کاسه سر من عقل ذوفنون شستند
۵سخن ز طبع تو صائب گرفت قیمت وقدر
جبین شعر به آب گهر کنون شستند
۶