خوش آن کسان که دردل برآرزو بستند
به اشک تلخ ره لقمه بر گلو بستند
۱به نقد جنت در بسته یافتند اینجا
به روی خلق گروهی که در فروبستند
۲به چاره دردسر خود مبر که از صندل
به چوب، دست طبیبان چاره جو بستند
۳کجا به صبح امید نمک شود بیدار
به زخم هرکه در فیض از رفوبستند
۴نژاد گوهر من از محیط بیرنگی است
مرا به زور چو شبنم به رنگ وبو بستند
۵کجا رسند به دریا فسرده طبعانی
که آب مرده خود در هزارجوبستند
۶شدم غبار و چو قمری همان گرفتارم
چه روز بود مرا طوق بر گلو بستند
۷شراب ناب بود رزق خاکسارانی
که پیش خم دهن خودز گفتگو بستند
۸ز باغ خلد ثمر می خورند بی منت
به پای نخل خودآنان که آبرو بستند
۹اگر به نعمت الوان ترا خمش کردند
مرا به گریه خونین ره گلو بستند
۱۰چو سنگ چاشنی پختگی نمی یابد
دلی که بر ثمر خام آرزو بستند
۱۱جماعتی که ندادند دل به ناله ما
به خانه دل خود راه رفت ورو بستند
۱۲به زیر خاک نمانند رهنوردانی
که دامنی به میان بهر جستجو بستند
۱۳خموش باش نظر کن به طوطیان صائب
که جز قفس چه تمتع ز گفتگو بستند
۱۴