فسردگان که طلسم وجود نشکستند
ازین چه سود که چون کف به بحر پیوستند
۱ز جوش بیخبری کردهایم خود را گم
وگرنه توشهٔ ما بر میان ما بستند
۲چه باده شوق تو در ساغر شهیدان ریخت
که در زمین چو خُم مِی ز جوش ننشستند
۳هنوز دایرهٔ چرخ بود بیپرگار
که طوق عشق تو را بر گلوی ما بستند
۴خوش آن گروه که برداشتند بار جهان
وز این محیط، دلِ یک حباب نشکستند
۵سبکروان که فشاندند دامن از عالم
ز داروگیر خسوخارِ آرزو رستند
۶ز آب بحر جدایی حبابها را نیست
چه شد دو روزی اگر باد در گره بستند
۷مساز برگ اقامت که مردم آزاد
درین ریاض ز پا همچو سرو ننشستند
۸جماعتی که مجرد شدند همچو الف
چو تیرِ آه ز نُه جوشن فلک جستند
۹گمان بری که ز جنگ پلنگ میآیند
ز بس که مردم عالم به روی هم جستند
۱۰جماعتی که در اینجا نفس شمرده زدند
در آن جهان ز حسابوکتاب وارستند
۱۱ز انفعالْ سَر از خانه برنمیآرند
درین بهار گروهی که توبه نشکستند
۱۲جماعتی که به افتادگان نپردازند
اگر به عرش برآیند همچنان پستند
۱۳مکن ملامت عشاقِ بیخبر کاین قوم
ز خود نیاند اگر نیستند اگر هستند
۱۴ز آشنایی مردم کناره کن صائب
که از سیاهی دلْ بیشتر سیهمستاند
۱۵