فسردگان که اسیر جهان اسبابند
به چشم زنده دلان نقش پرده خوابند
۱ز خویشتن سرمویی چو نیستند آگاه
چه سود ازین که نهان در سمور وسنجابند
۲چو خون مرده به نشتر زجا نمی جنبند
هلاک بستر نرمند و مرده خوابند
۳مخور ز ساده دلی روی دست هم گهران
که در شکستن هم همچو موج بیتابند
۴ز زهد نیست به میخانه گر نمی آیند
خجل ز آینه داران عالم آبند
۵نمی شوند چو موج لطیف جوهر بحر
چو خاروخس همگی خرج راه سیلابند
۶خبر ز ساحل این بحر آن کسان دارند
که سر جیب فرو برده همچو گردابند
۷تهی ز باده حکمت مدان خموشان را
که همچو کوزه سر بسته پر می نابند
۸به چشم قبله شناسان عالم تجرید
ز خود تهی شدگان زمانه محرابند
۹رواج عالم تقلید سنگ راه شده است
وگرنه رشته زنار وسبحه همتابند
۱۰به آشنایی مردم مبند دل صائب
که لوح خاک چو آیینه خلق سیمابند
۱۱