به صبر مشکل عالم تمام بگشاید
که این کلید به هر قفل راست می آید
۱به قسمت ازلی باش از جهان خرسند
که آب بحر به آب گهر نیفزاید
۲من از کجا وبهشت برین مگر رضوان
به درد وداغ تو فردوس را بیاراید
۳در آن چمن که من از گل گلاب می گیرم
ز دور باد صبا پشت دست می خاید
۴ز آب تیغ جگرگاه خاک شد سیراب
هنوز از شب زلف تو فتنه می زاید
۵مشو به سنگدلی از سرشک من ایمن
که رشته مغز گهر رفته رفته فرساید
۶دو چشم دوخته ای برزمین ازین غافل
که چرخ راه تو از هر ستاره می پاید
۷چه تشنه است به خونریز خلق ابرویش
که در مصاف دو شمشیر کار فرماید
۸نعیم خلد حلال است بر کسی صائب
که دست ولب به نعیم جهان نیالاید
۹