ز آفتاب اگر خلق چشم آب دهد
ز عارض تو نظر آب آفتاب دهد
۱مدار شرم توقع ازان حیانا ترس
که بوسه برلب پیمانه بی حجاب دهد
۲ز دیدن در ودیوار مانعند مرا
که ره مرا به پریخانه نقاب دهد
۳امید هست که شیرازه گهر گردد
فلک به رشته جانی که پیچ و تاب دهد
۴نمی رود پی دنیای پوچ صاحبدل
فریب خضر کجا موجه سراب دهد
۵رسد به چشمه حیوان ز ترک خودبینی
سکندر آینه خود اگر به آب دهد
۶چنین که ناله من از قبول نومیدست
عجب که کوه صدای مرا جواب دهد
۷کسی به کعبه مقصد رسد که در هر گام
به خار از آبله پای خویش آب دهد
۸خوش است جودوکرم در لباس شرم که بحر
به خاک فیض خود از پرده سحاب دهد
۹ازان چو کوزه سربسته ام خموش که خم
به هر که لب نگشاید شراب ناب دهد
۱۰کفن ز جامه احرام می کند صائب
کسی که وقت سحرگاه تن به خواب دهد
۱۱