دل رمیده ما بال وپرنمی خواهد
ز خود برون شده برگ سفر نمی خواهد
۱دل از ضعیف نوازی نمی توان برگشت
و گرنه سوخته ما شرر نمی خواهد
۲چه حاجت است به مشاطه زلف مشکین را
شب وصال نسیم سحر نمی خواهد
۳به نامرادی خود واگذار عاشق را
که تلخکامی دریا شکر نمی خواهد
۴ز ناتمامی حسن است احتیاج لباس
میان نازک موران کمر نمی خواهد
۵ز کاهلی تو مقید به رهنما شده ای
و گرنه رفتن دل راهبر نمی خواهد
۶شبی به روز کند چون جرس به ناله خود
ز آه وناله دل ما اثر نمی خواهد
۷چنان مباش که بردوش خاک باشی بار
که باغبان شجر بی ثمر نمی خواهد
۸خوشم که حسن ترا درنیافته است تمام
ترا کسی که ز من بیشتر نمی خواهد
۹ازان مرا سفر بیخودی خوش آمده است
که زاد وراحله وهمسفر نمی خواهد
۱۰مخواه کم ز کریمان کز ابر نیسانی
دهان خشک صدف جز گهر نمی خواهد
۱۱شکست خاطر احباب کی روا دارد
مروتی که به دشمن ظفر نمی خواهد
۱۲خوشا کسی که ز هنگامه جهان صائب
بغیر داغ چراغ دگر نمی خواهد
۱۳