سواد شب دل شب زنده دار می خواهد
زمین سوخته تخم شرار می خواهد
۱مگر به داغ عزیزان نسوخته است دلش
کسی که زندگی پایدار می خواهد
۲به دست نفس مده اختیار دل زنهار
که زنگی آینه خویش تار می خواهد
۳نیام دعوی شمشیر را کند کوتاه
زبان درازی منصور دار می خواهد
۴همان به است که قانع شود به دل خوردن
کسی که نعمت بی انتظار می خواهد
۵بجاست رفعت نام آوران پاک گهر
که هر که هست نگین را سوار می خواهد
۶چو غنچه مشت گریبان جمع کرده من
توجهی ز نسیم بهار می خواهد
۷به داغ ساخته نتوان فریب عاشق داد
که صیرفی زر کامل عیار می خواهد
۸ز من به آب شدن دست هم نخواهد شست
چنین که توبه مرا شرمسار می خواهد
۹ز چله مطلب کوته نظر بصیرت نیست
که دام چشم برای شکار می خواهد
۱۰کسی که می طلبدعقل ازین سبک مغزان
ز سرومیوه واز بید بار می خواهد
۱۱به بوی گل ز گلستان کجا شودقانع
کسی که خرمن گل در کنار می خواهد
۱۲نظر سیاه به این خاکدان مکن صائب
که حسن آینه بی غبار می خواهد
۱۳