ستم به عهد تو از چرخ کس نشان ندهد
که چشم شوخ تو فرصت به آسمان ندهد
۱حریف توسن سرکش نمی توان گردید
همان به است هوس را کسی عنان ندهد
۲فریب عجز ز قد دوتای چرخ مخور
که بی کمین به کسی پشت چون کمان ندهد
۳فلک به شکرگزاران نمی کند اقبال
خسیس راه فضولی به مهمانها ندهد
۴به گفتگوی ملایم فریب خصم مخور
که دوربین به زبان مار را امان ندهد
۵مکن توقع مغز از سپهر سفله نهاد
که یک شکم به هماسیر استخوان ندهد
۶ز کجروی تو مقید به رهبری ورنه
به تیر راست هدف را کسی نشان ندهد
۷فراغبال ز مرغان آن چمن مطلب
که جوش لاله وگل راه باغبان ندهد
۸زیاده است ز دخل بهار خرج خزان
خوش آن که دل به تماشای بوستان ندهد
۹درین ریاض محال است سرخ رو گردد
چو گل کسی که سر خود به دوستان ندهد
۱۰دل درست نگردد شکار طول امل
گهر نسفته عنان را به ریسمان ندهد
۱۱چه حاجت است معرف فلک سواران را
که مهر را به سر انگشت کس نشان ندهد
۱۲چوخضر سبز شود هرکجا گذارد پای
کسی که آب رخ فقر را به نان ندهد
۱۳خوشم به وقت خوش از نعمت جهان صائب
بهشت را کسی از دست رایگان ندهد
۱۴