عرق چو بر رخت از گرمی شراب آید
شفق به ساغر زرین آفتاب آید
۱خیال خال تو آمد به دل ز روزن چشم
چنان که دزد به گلشن ز راه آب آید
۲به زیر تیغ تو آهی برآورم از دل
که آب در دل آهن به اضطراب آید
۳ز کوه ناله ما بی جواب برگردید
چگونه نامه مارا ازو جواب آید
۴شراب گرد کدورت نبرد از دل ما
چو دانه سوخته باشد چه از سحاب آید
۵اگر به سیخ کشندم نمی روم بیرون
ازان حریم که بوی دل کباب آید
۶ترا ز گریه ارباب درد رنگی نیست
مگر به چشم تو از زور خنده آب آید
۷دل ترا نفشرده است پنجه دردی
چگونه اشک به چشم تو بی حجاب آید
۸برون کنند به چوب گل از گلستانش
به سیر باغ حریفی که بی شراب آید
۹در آن محیط که اوراق شد سفینه نوح
چه دستگیری از زورق حباب آید
۱۰عنان وحشی رم کرده در کف بادست
چو دل رمیده چه از زلف نیمتاب آید
۱۱ترا که نیست خیالی به خواب رو صائب
من آن نیم که مرا بی خیال خواب آید
۱۲