ز هر نوا دل عشاق کی به جوش آید
ز عندلیب مگر نالهای به گوش آید
۱چنان فسرده ز بیگانگی نگردیده است
که خونم از نگه آشنا به جوش آید
۲فغان من ز محرک غنی بود، ورنه
به ناخن دگران ساز در خروش آید
۳ز عیب او دگران نیز چشم میپوشد
به عیب مردم اگر دیده پردهپوش آید
۴بهاختیار نیاید کس از بهشت برون
مگر ز میکده بیرون کسی به دوش آید
۵حضور روی زمین در بهشت بیهوشی است
بهاختیار چرا آدمی به هوش آید
۶کتاب در گرو باده از فقیه گرفت
زیاده زین چه مروت ز میفروش آید
۷مرا به بزم رقیبان مخوان که هیهات است
که عندلیب به دکان گلفروش آید
۸ز خامشی دل افسرده گرم میگردد
چنان که در خم سربسته می به جوش آید
۹