تیغ تو می وساقی وپیمانه من شد
هر زخم نمایان در میخانه من شد
۱گو شاخ گل آسوده شو از جلوه طرازی
اکنون که ته بال پریخانه من شد
۲از وحشت نخجیر شود دام پریشان
زنجیر سرزلف تو دیوانه من شد
۳از شوخی او زلزله در مغز زمین است
آن خانه برانداز که همخانه من شد
۴دیگر نکشد منت خشک از لب دریا
ابری که تر از گریه مستانه من شد
۵آوردم اگر روی به محراب عبادت
از بیخبری گوشه میخانه من شد
۶هر خانه چشمی که شبستان جهان داشت
در بسته ز شیرینی افسانه من شد
۷وحشت کند از کلبه ویرانه من سیل
رحم است برآن جغد که همخانه من شد
۸ناز تو فزون گشت ز اظهار نیازم
خواب تو گرانسنگ ز افسانه من شد
۹راضی به قضا باش که کنج قفس تنگ
از ریختن بال پریخانه من شد
۱۰گرسرو به خوبی علم از فاخته گردید
شمع تو جهانسوز ز پروانه من شد
۱۱در کلبه من گرد علایق نبود فرش
سیلاب تهیدست ز کاشانه من شد
۱۲بی برگی من از سخن سرد طمع بود
مهری که زدم بر لب خود دانه من شد
۱۳در دوستی ساخته صائب نبود فیض
ممنونم ازان شمع که بیگانه من شد
۱۴