خون بهتر ازان می که چشیدن نگذارند
پیکان به ازان غنچه که چیدن نگذارند
۱غیر از لب افسوس گزیدن چه علاج است
آن راکه لب یار گزیدن نگذارند
۲بوسیدن کنج لب ساقی چه خیال است
آن را که لب جام مکیدن نگذارند
۳بال وپر ارباب هوس غنچه نگردد
جایی که مرا چشم پریدن نگذارند
۴هر چند شد از گریه ما خط بتان سبز
نظاره ما را به چریدن نگذارند
۵فریاد که چون شوره زمین دانه ما را
این شورنگاهان به دمیدن نگذارند
۶هرچند شود خون دل عشاق ز غیرت
خونابه دل را به چکیدن نگذارند
۷چون سیل سبکسیر درین بادیه ما را
از پای طلب خار کشیدن نگذارند
۸اندیشه پابوس خیالی است زمین گیر
ما را که به گرد تو رسیدن نگذارند
۹فریاد که چون غنچه مرا هرزه درایان
در کنج دل خویش خزیدن نگذارند
۱۰صائب چه خیال است که در دست من افتد
از دور گلی را که به دیدن نگذارند
۱۱