داغی که مرا بر دل دیوانه گذارند
شمعی است که بر تربت پروانه گذارند
۱جمعی که قدم بر در میخانه گذارند
شرط است که سربر خط پیمانه گذارند
۲از بیخبران شو که کلید درخلدست
پایی که درین مرحله مستانه گذارند
۳بر شعله بیباک بود سیلی صرصر
دستی که مرا بر دل دیوانه گذارند
۴مستان خرابات به یادلب ساقی است
گاهی لب اگر بر لب پیمانه گذارند
۵غافل مشواز حلقه تسبیح شماران
زان دام بیندیش که از دانه گذارند
۶بردار نقاب ای صنم از حسن خداداد
تا کعبه روان روی به بتخانه گذارند
۷من در چه شمارم که تذروان بهشتی
دل بر گره دام تو چون دانه گذارند
۸افلاک کمانخانه وما تیر سبکسیر
ما را چه خیال است درین خانه گذارند
۹مسطر بود از خودقلم راست روان را
آن به که عنان دل دیوانه گذارند
۱۰چون پرتو خورشید برآیندتهیدست
آنها که قدم بر در هر خانه گذارند
۱۱رمزی است ز پاس ادب عشق که مرغان
شب نوبت پرواز به پروانه گذارند
۱۲صائب بزدا زنگ غم از دل که شود خشک
باغی که در او سبزه بیگانه گذارند
۱۳