در خویش چو گردون نکنی تا سفری چند
از ثابت وسیارنیابی نظری چند
۱از خانه زنبور حوادث نخوری شهد
تا در رگ جانت ندود نیشتری چند
۲شیرازه دریای حلاوت رگ تلخی است
شکرانه هر تلخ بنوشان شکری چند
۳در سایه دیوار سلامت ننشیند
از سنگ ملامت نخورد هرکه سری چند
۴از خود نشناسان مطلب دیده حق بین
حق را چه شناسند ز خود بیخبری چند
۵هر چند دل از شکوه سبکبار نگردد
چون شعله برون می دهم از دل شرری چند
۶از لال هرانگشت زبانی است سخن گوی
یک در چو شود بسته گشایند دری چند
۷سرچشمه این بادیه از زهره شیرست
زنهار مشو همسفر بیجگری چند
۸هر چند رهایی ز قفس قسمت من نیست
آن نیست که برهم نزنم بال وپری چند
۹بنمای به صاحب نظری گوهر خود را
عیسی نتوان گشت به تصدیق خری چند
۱۰من کار به عیب وهنر خلق ندارم
گوعیب بر آرند ز من بی هنری چند
۱۱دست تو نگردد صدف گوهر شهوار
تا سر ننهی در سر موج خطری چند
۱۲صائب سر خورشید به فتراک نبندی
برخواب شبیخون نزنی تاسحری چند
۱۳