آن آفت جان بر سر انصاف نیامد
آن تلخ زبان بر سر انصاف نیامد
۱مور خط ازان تنگ شکر گرد برآورد
آن مور میان بر سر انصاف نیامد
۲چیدند وکشیدند گلاب از گل کاغذ
آن غنچه دهان بر سر انصاف نیامد
۳کردم به فسون نرم کمان مه نو را
آن سخت کمان بر سر انصاف نیامد
۴هر چند که از خرمن ما دود بر آمد
آن برق عنان بر سر انصاف نیامد
۵دین و دل و عقل و خرد و هوش فشاندم
آن دشمن جان بر سر انصاف نیامد
۶یک عمر خضر در قدم او گذراندم
آن سرو روان بر سر انصاف نیامد
۷گفتیم که انصاف دهد چرخ پس از مرگ
مردیم وهمان بر سر انصاف نیامد
۸هر چند که صد عمر خضر دید به رویش
چشم نگران بر سر انصاف نیامد
۹هر چند که صائب زنی کلک شکر ریخت
آن پسته دهان بر سر انصاف نیامد
۱۰