بیخواست ز دل ناله جانکاه برآید
بی دلو ورسن یوسف ازین چاه برآید
۱از دیده وران میکندش قطره شبنم
هر غنچه که از پوست سحرگاه برآید
۲آن روز مرا مزرع امید شود سبز
کز دانه خال تو ز خط آه برآید
۳در دایره هاله شود ماه زمین گیر
چون حسن تمام تو ز خرگاه برآید
۴زنگار محابا نکند از دم شمشیر
چون با خط سبز آن رخ چون ماه برآید
۵دستی که فشاندم ز بلندی به دو عالم
ترسم که ز دامان تو کوتاه برآید
۶از راست روان زخم زبان طرف نبندد
پامال شود سبزه چو از راه برآید
۷صد حرف نفهمیده کند بیخبر انشا
تا یک سخن از خاطر آگاه برآید
۸در صحبت اشراق خموش است زبانها
رحم است به شمعی که شب ماه برآید
۹باهمت ناقص به فلک بر نتوان شد
کی دانه ز خرمن به پرکاه برآید
۱۰جایی که عزیزان به زر قلب گرانند
یوسف چه فتاده است که از چاه برآید
۱۱از غیرت رنگینی افکار تو صائب
صد آه یمن را ز جگر گاه برآید
۱۲