حاشا که زعاشق سخن کام برآید
از سینه آتش نفس خام برآید
۱بالیدن نخل تو ز پیوند دل ماست
این سرو ز آغوش به اندام برآید
۲بگذشت ز تلخی همه ایام نشاطم
چون طفل یتیمی که به دشنام برآید
۳یک چشم زدن چشم تو غایب ز نظر نیست
آهو که گمان داشت چنین رام برآید
۴شیران جهان گردن تسلیم گذارند
از سلسله زلف تو چون نام برآید
۵در فکر اثر باش که چون دور کند چرخ
آوازه جمع از دهن جام برآید
۶بااینهمه آتش که نهان در جگر اوست
صائب که گمان داشت چنین خام برآید
۷