شرم وحجاب مارا در پیچ وتاب دارد
خون خوردن است کارش تیغی که آب دارد
۱اندیشه رهایی نقش برآب باشد
در قلزمی که گرداب بیش از حباب دارد
۲گر خون شود دل سنگ چندان عجب نباشد
در عالمی که گوهر چشم پرآب دارد
۳از سینه برنیارد نشمرده یک نفس را
چون صبح هر که در دل بیم حساب دارد
۴تیغ زبان دعوی برهان جهل باشد
صحرای موج افزون موج سراب دارد
۵آن شاخ گل همانا خواهد به باغ آمد
کز طوق قمریان سرو پا در رکاب دارد
۶از آفتاب محشر اندیشه نیست مارا
حسن برشته اودل را کباب دارد
۷زان چشم اگرپرآب است زین آب می شود دل
رخسار او چه نسبت با آفتاب دارد
۸در آستین نگیرد دست کریم آرام
در آتش است نعلش ابری که آب دارد
۹بند خود از تپیدن چون مرغ سخت سازد
در انتظام دنیا هر کس شتاب دارد
۱۰در زیر چرخ هر کس خواهد نفس کند راست
فکر نفس کشیدن در زیر آب دارد
۱۱از فقر بر دل ما گرد کدورتی نیست
معماری کریمان ما را خراب دارد
۱۲درپرده رونهفتن صائب زبی حجابی است
رویی که شرمگین است از خود نقاب دارد
۱۳