پروای شکوه من آن سیمتن ندارد
دردش مباد هر چند درد سخن ندارد
۱ناسازگاریی هست در خوی گلعذاران
کو یوسفی که گرگی در پیرهن ندارد
۲هرکس فتد تهی چشم در فکر دیگران نیست
پروای تشنه جانان چاه دفن ندارد
۳از نارسایی جودسایل برآورد دست
چاهی که می رسد دست دلو ورسن ندارد
۴چون شمع سرگرانان در زیر پا نبینند
پای چراغ نوری در انجمن ندارد
۵از زندگی به تنگند دایم سیاه روزان
ذوقی چراغ ماتم از زیستن ندارد
۶ناجنس کی تواند ما را به حرف آورد
با آبگینه طوطی روی سخن ندارد
۷عارف ز جرم مردم در پرده حجاب است
یوسف ز شرم اخوان روی وطن ندارد
۸باشند زردرویان صائب به پرده محتاج
هر کس شهید گردد فکر کفن ندارد
۹