هر چند ره در آن زلف پیدا نمی توان کرد
قطع امید ازان زلف قطعا نمی توان کرد
۱تا از سر دل ودین مردانه برنخیزی
با کاروان یوسف سودا نمی توان کرد
۲از کف مده به بازی آن زلف عنبرین را
کاین رشته چون رها شد پیدا نمی توان کرد
۳دریای بیکران را نتوان به ساحل آورد
در نامه شوق ما را انشا نمی توان کرد
۴از دام ما چو مجنون آهو نجست سالم
پهلو تهی به وحشت از ما نمی توان کرد
۵از آفتاب تابان گر نور وام گیری
چون ماه نو سر از شرم بالا نمی توان کرد
۶امید یافتن هست گم گشته جهان را
در خویش هر که گم گشت پیدا نمی توان کرد
۷دل بحرخون شدازعشق کوآن کسی که می گفت
سرچشمه را به کاوش دریا نمی توان کرد
۸از زاهد ترشرو مشرب طمع مدارید
انگور سرکه چون شد صهبا نمی توان کرد
۹سیلاب فتنه صائب با بیخودان چه سازد
آن را که نیست جایی بی جا نمی توان کرد
۱۰