از ترک گفتگو دل با معنی آشنا شد
مهر خموشی من جام جهان نما شد
۱بید از ثمر نظر بست وصل نبات دریافت
دل ترک مدعا کرد کارش به مدعا شد
۲دریای پاک گوهر صورت نمی پذیرد
از خودگسست هر کس با معنی آشنا شد
۳از وصل بحر گوهر زافسردگی است محروم
هر دل که آب گردید سرچشمه بقا شد
۴نقش قدم نباشد از خویش رفتگان را
از جستجوی ظاهر نتوان دچار ما شد
۵شیرینی شکر خواب در خانه اش زند موج
از فقر هر که قانع با فرش بوریا شد
۶تا ممکن است زنهار لب را به خنده مگشا
دیگر کمرنبندد هر غنچه ای که واشد
۷شد جلوه پریزاد موج سراب عالم
آیینه دل من روزی که با صفا شد
۸هرچند بودپنهان از دیده نوبهاران
هربرگ سبز ماراچون خضررهنما شد
۹برگوی بی سروپاچوگان نمی کند رحم
آماده سفر شو چون قامتت دوتاشد
۱۰پیش از هلاک هر کس چشم از جهان نپوشید
از صدهزار یوسف می بایدش جدا شد
۱۱شدنفس بی بصیرت از ضعف تن زمین گیر
آسوده گشت پایش کوری که بی عصا شد
۱۲گل را که بیوفا کرد یارب درین گلستان
شبنم ز صحبت گل گرزان که بیوفا شد
۱۳مرغ چمن ز غیرت سرزیربال دزدید
روزی که نکهت گل همصحبت صبا شد
۱۴در چشم آن ستمگر صائب به برگ کاهی است
هرچنداستخوانم از درد کهربا شد
۱۵