از حلقههای آن زلف، دل صاحبِ نظر شد
این مرغِ چشمبسته از دام دیدهور شد
۱حسنی که کامل افتاد ایجاد میکند عشق
هر قطره اشکِ این شمع پروانهٔ دگر شد
۲حاشا که از کدورت نقصان کند دلِ پاک
دریا ز تلخرویی گنجینهٔ گهر شد
۳دست از فغان مدارید گر ذوقِ وصل دارید
کز نالهٔ گلوسوز این نی پر از شکر شد
۴غیر از خودی ندارد این راهِ دور سنگی
هرکس ز خود برآمد با خضر همسفر شد
۵آسوده بود بلبل تا گل نبود در باغ
بیتابیِ دل ما از وصل بیشتر شد
۶چون شوق کامل افتاد حاجت به رهنما نیست
سیلاب را به دریا آخر که راهبر شد
۷در قیدِ تن نماند جانی که پاک گردد
کیّ در ختا گذارند خونی که مُشکِ تر شد
۸در دامنِ صدف کی دُّرِ یتیم ماند
شد گوشوارِ گردون عیسی چو بی پدر شد
۹دل در فلک حصاری از راهِ عقل و هوش است
در لامکان کند سیر جانی که بیخبر شد
۱۰تا دل به یار پیوست دیگر نکرد یادم
با سر چه کار دارد دستی که در کمر شد
۱۱تا شوق در ترقّی است امیدِ وصل باقی است
چون مور پر برآورد محروم از شکر شد
۱۲دل چشمِ بوسه زان لب در روزگارِ خط داشت
یکبارگی دهانش پوشیده از نظر شد
۱۳هرچند خوابها را سنگین کند بهاران
در دوُرِ خطِ مشکین آن چشم شوختر شد
۱۴گفتم خزان برآرد این خارِ خارم از دل
رنگِ شکسته گل را آرایشِ دگر شد
۱۵شورِ کلامِ صائب در عهدِ پیری افزود
چندان که ماند این می در شیشه تلختر شد
۱۶