سری را که سودا ز سامان برآرد
به یوسف سر از یک گریبان برآرد
۱شود دولت یوسف آن روز صافی
که صد چله در کنج زندان برآرد
۲به زندان تن جان مخلد نماند
که یوسف سر از چاه کنعان برآرد
۳از این میوهداران نشد سنگ روزی
مگر سرودستی به احسان برآرد
۴ز پیری جوانتر شود آرزوها
به صد سالگی حرص دندان برآرد
۵کسی را که درد طلب خضر ره شد
ز سنگ سیه آب حیوان برآرد
۶بود پخته نانش چو خورشید تابان
تنوری که از خویش طوفان برآرد
۷سپندی است در بزم آتش عذاران
ز آتش خلیلی که ریحان برآرد
۸به آسانی آرد برون بیژن از چه
کسی کز تنور فلک نان برآرد
۹چو برگ خزان بلبل از شاخ ریزد
کجا صائب از سینه افغان برآرد
۱۰