دل از خاکساری بهشت خدا شد
ز گرد یتیمی گهر بی بها شد
۱طبیبان همان روز گشتند مجنون
که دیوانه ما به دارالشفاشد
۲نیفتد ز پرگار آن نقطه دل
که در حلقه زلف او مبتلا شد
۳به آهی ز دل زنگ هستی زدودم
چراغ مراباد دست دعا شد
۴شد آن روز بی بادبان کشتی من
که دامان فرصت ز دستم رها شد
۵سبک چون پر کاه شد در نظرها
رخی کز طمع زردچون کهرباشد
۶شکر خواب فرش است در چشم آن کس
که از فرش خرسند با بوریا شد
۷عنانداری سیل از پل نیاید
دل از عمر بردار چون قددوتاشد
۸بپیوند با هر که پیوست خواهی
جدا شو ز هر کس که باید جدا شد
۹من آن روز در مغز دولت رسیدم
که در استخوان سگ شریک هما شد
۱۰مگر روز محشر به کار من آید
نمازی که در بیخودیها قضا شد
۱۱ز شرم گنه قلب من گشت رایج
غبار خجالت مرا کیمیا شد
۱۲به ساحل رسد صائب از شور دریا
چو خاشاک هر کس که بی دست وپا شد
۱۳