سخن کی به جانهای غافل نشیند
ز دل هر چه برخاست در دل نشیند
۱غبار یتیمی است جویای گوهر
غم عشق در جان کامل نشیند
۲اگر صید غافل شود عذر دارد
ز صیاد عیب است غافل نشیند
۳مرا می کند سنگ طفلان حصاری
اگر جوش دریا به ساحل نشیند
۴به دنیا نگردد مقید سبکرو
به ویرانه سیلاب مشکل نشیند
۵تو کز اهل جسمی سبک ساز خودرا
که دل کشتیی نیست در گل نشیند
۶چو دریا نگردد تهیدست هرگز
کریمی که در راه سایل نشیند
۷شود محو در یک دم از جلوه حق
دو روزی اگر نقش باطل نشیند
۸مرا خاک گشتن درین راه ازان به
که گردم به دامان منزل نشیند
۹به افشاندن دست صائب نخیزد
غباری که بر دامن دل نشیند
۱۰