چرا از خم می فلاطون برآید
ز دریای رحمت کسی چون برآید
۱غزالان کنند آن زمان ته دو زانو
که دیوانه ما به هامون برآید
۲برآید شکر خند ازان لعل میگون
به نازی که شیرین به گلگون برآید
۳تبسم به خون غوطه زدتابرآمد
ازین تنگنا تا سخن چون برآید
۴چون مستی است کآید ز میخانه بیرون
حدیثی کز آن لعل میگون برآید
۵به دنبال او سرواز باغ بیرون
پریشانتر از بیدمجنون برآید
۶ز ابر سیاه است امید باران
مگر کامم از خط شبگون برآید
۷در آغوش قمری است نشونمایش
عجب نیست گرسروموزون برآید
۸ز شرم گنه سروموزون ز خاکم
سرافکنده چون بیدمجنون برآید
۹سرنوح لرزان حبابی است اینجا
ازین بحر سالم کسی چون برآید
۱۰گسسته است سررشته امیدها را
چسان ناله از دل به قانون برآید
۱۱فرو رفت هرکس که در فکر دنیا
سرش از گریبان قارون برآید
۱۲ز دامان دولت جدایی است مشکل
ز پای خم می کسی چون برآید
۱۳نیم ایمن از عهدپادر رکابش
که می ترسم این نعل وارون برآید
۱۴ز بس خاک خورده است خون عزیزان
به هرجاکه ناخن زنی خون برآید
۱۵نباشد در بسته را خیر صائب
ازان غنچه لب کام من چون برآید
۱۶