بس که در زلف تو دلها آب شد
حلقه هایش سربسر گرداب شد
۱دل شد از روی عرقناکش خراب
گنج در ویرانه ام سیلاب شد
۲زاهد خشک از هوای قامتش
سربسر آغوش چون محراب شد
۳باده خورد وچاک پیراهن گشود
می بده ساقی که فتح الباب شد
۴ز اشتیاق ماهی سیمین او
ماه عالمتاب چون قلاب شد
۵در حریم حسن محرم شد چو زلف
عمر هر کس صرف پیچ وتاب شد
۶در زمان حسن شورانگیزاو
خاک ساکن یک دل بیتاب شد
۷بس که شد سیراب سرواز اشک من
طوق قمری حلقه گرداب شد
۸لعل سیرابش ز خط شد خوش سخن
پاک گردد خون چو مشک ناب شد
۹می شود بیدار بخت عاشقان
چشم ساقی چون گران از خواب شد
۱۰خوشدلی فرش است در ویرانه ای
کز می روشن پراز مهتاب شد
۱۱وقت چشمی خوش که چون چشم حباب
محو در روی شراب ناب شد
۱۲هر که خم شد قامتش از بار درد
سجده گاه خلق چون محراب شد
۱۳خاکساری در جگر آبی نداشت
این سفال از اشک ما سیراب شد
۱۴هر که زیر باردلها صبر کرد
چون صنوبر از اولوالالباب شد
۱۵وقت چون شد غنچه را از شش جهت
بی نسیم صبح فتح الباب شد
۱۶از دل روشن جهان خالی نبود
این گهر در عهد ما سیماب شد
۱۷چشم شوخش در دلم خونی که کرد
از نسیم زلف مشک ناب شد
۱۸چشم صائب از تماشای رخش
چشمه خورشید عالمتاب شد
۱۹