در خرابات مغان ستار باش
چون لب پیمانه بی گفتار باش
۱مهر خاموشی به لب زن چون حباب
درمحیط معرفت سیار باش
۲فردشو چون نقطه از خط وجود
مرکز این آتشین پرگار باش
۳خط جوهر بی صفا دارد ترا
ساده شو آیینه اسرار باش
۴بیخودی این راه را طی می کند
از شراب سرخوشی سرشار باش
۵از شبیخون گرانخوابی بترس
دیده بان دولت بیدار باش
۶بر نمی داری خرابیهای سیل
چون بیابان جنون هموار باش
۷صحبت دریا اگر داری هوس
در رکاب سیل خوشرفتار باش
۸حلقه تسبیح، شرط ذکر نیست
ذکر کن،در حلقه زنار باش
۹خار بی گل عمرها بودی بس است
روزگاری هم گل بی خارباش
۱۰درد شد چون کهنه،درمان می شود
دایم از درد طلب بیمار باش
۱۱گر کنی چون شبنم گل خویش را
چشم برراه فروغ یارباش
۱۲مرغ یک پرزود میافتد به خاک
از رجا و خوف برخوردار باش
۱۳کاسه دریوزه را بشکن چو ماه
از فروغ عاریت بیزار باش
۱۴هست اگر در زیر پا آتش ترا
گو همه روی زمین پر خار باش
۱۵ترک کن گفتار بی کردار را
بعد ازین کردار بی گفتار باش
۱۶برگ و بار خویش را صائب بریز
از نهال وصل برخوردار باش
۱۷