بر دشمنان شمردم عیب نهانی خویش
خود را خلاص کردم از پاسبانی خویش
۱خلق محمدی را با زر که جمع کرده است؟
یارب که برخورد گل از زندگانی خویش
۲از تیشهٔ حوادث از پای درنیایم
پشتم به کوه طورست از سخت جانی خویش
۳در پیش چشم من گل خندید، سوختندش
چون صرف خنده سازم عهد جوانی خویش
۴از فیض خامشیهاست رنگینی کلامم
چون غنچه صد زبانم از بی زبانی خویش
۵خون من و می لعل با یکدگر نجوشند
چون گل عزیز دارم رنگ خزانی خویش
۶از طاق دل فکنده است آیینه را غرورش
خود هم ملال دارد از سر گرانی خویش
۷دیدم که خاطر گل از من غبار دارد
چون شبنم سبکروح بردم گرانی خویش
۸در دشت با سرابم، در بحر یار آبم
چون موج در عذابم از خوش عنانی خویش
۹صائب ز کاردانی در دام عقل افتاد
اینش سزا که نازد بر کاردانی خویش
۱۰