چون رنگ می زمینا بیرون دوید باید
نه پرده فلک از هم دریدباید
۱کرسی چه حاجت آن را کز عرش برگذشته است
از زیر پای منصور کرسی کشید باید
۲سالی دو عید مارا از غم برون نیارد
از باده دوساله هر دم دوعید باید
۳گرحنظل فلک را در ساغری فشارند
با جبهه گشاده برسرکشیدباید
۴آنجا که شام ماتم گیسو ز هم گشاید
جانی به تازه رویی چون صبح عید باید
۵با هر سیه گلیمی نازکدلان نجوشند
تشریف پیرهن راچشم سفید باید
۶منشوررستگاری است طومار خودحسابان
در روزنامه خود هر روزدید باید
۷نوش دکان هستی آمیخته است با نیش
چون خنده ای دهد رو لب را گزید باید
۸سودای آب حیوان بیم زیان ندارد
از میفروش می رابا جان خرید باید
۹نتوان به پای رفتن این راه را بریدن
چندان که هست میدان از خود رمید باید
۱۰این آن غزل که گفته است وقتی کلیم غزنین
ای یار بی تکلف ما را نبید باید
۱۱