سر چون گران شد از می دستارگو نباشد
در بحر گوهر از کف آثار گو نباشد
۱از مشت آب سردی دیگی نشیند از جوش
در بزم می پرستان هشیار گو نباشد
۲از شرم عشق ما راچون نیست دست چیدن
گلهای این گلستان بی خار گو نباشد
۳درمان چو می شود درد چون کرد کامرانی
منت کش طبیبان بیمار گو نباشد
۴پیمانه ای که باید بر خاک ریخت آخر
از آب زندگانی سرشار گو نباشد
۵چون غنچه دل ز هریک باید چو عاقبت کند
برگ نشاط مارابسیار گو نباشد
۶در بزم آفرینش چشم سیه دل ما
عبرت پذیر چون نیست بیدارگو نباشد
۷بادا روان سلامت گر جسم ریزد از هم
بر روی گنج گوهر دیوارگو نباشد
۸کاری که دلنشین نیست محتاج کارفرماست
چون کار دلپذیر ست سرکارگو نباشد
۹زهری که عادتی شد چون شکرست شیرین
غم سازگار چون شد غمخوارگو نباشد
۱۰قدر خزف نباشد بی جوهری گهررا
هر جا سخن رسی نیست گفتارگو نباشد
۱۱گر بخت سبزما را قسمت نشد ز گردون
بر آبگینه مازنگارگو نباشد
۱۲چون می شود به سوهان هموار نفس سرکش
وضع جهان هستی هموارگو نباشد
۱۳صائب چو می توان شد از یک دو جام گلزار
در پیش چشم ما را گلزارگو نباشد
۱۴