از روی نو خط یار هر جا سخن برآید
گرد از بهار خیزد دود از چمن برآید
۱گردند از خجالت سیمین بران قبا پوش
آنجا که یوسف مااز پیرهن برآید
۲هر چند گفتگو را نازک کند لب او
پیچد چو غنچه برهم تازان دهن برآید
۳بسیار صبر باید گلهای بوستان را
تا آتشین نوایی زین نه چمن برآید
۴روشنگر وجودست پا کوفتن در آتش
رحم است بر سپندی کز انجمن برآید
۵در زیر خاک خسرو از شرم آب گردد
هر جا که نام شیرین با کوهکن برآید
۶در قطع راه هستی شمعی است پیروان را
خاری که در ره عشق از پای من برآید
۷از خلوت زلیخا یوسف چسان بدر زد
اشک آنچنان به سرعت از چشم من برآید
۸بی آه نیست ممکن رستن ز قید هستی
هر کس که در چه افتاد با این رسن برآید
۹مویت سفید چون شد آماده سفر شو
کاین صبح طی چو گردید صبح کفن برآید
۱۰سنگ از توجه عشق چون موم نرم گردد
تمکین بت محال است با برهمن برآید
۱۱حسن غریب او را خاصیتی است صائب
کز خاطر غریبان یاد وطن برآید
۱۲