از هر صدا نبازم چون کوه لنگر خویش
بحر گران وقارم در پاس گوهر خویش
۱شمع حریم عشقم پروای کشتنم نیست
بسیار دیده ام من در زیر پا سرخویش
۲از خشکسال ساحل اندیشه ای ندارم
پیوسته در محیطم از آب گوهر خویش
۳دریافت مرغ تصویر معراج بوی گل را
ما رنگ گل ندیدیم از سستی پر خویش
۴شهد وصال شکر می خواست دور باشی
از زهر سبز کردیم چون طوطیان پر خویش
۵تا در میان آتش در باغ خلد باشی
از آبروی خود کن زنهار گوهر خویش
۶زان گوهر گرامی هرگزخبر نیابی
تا بادبان نسازی در بحر لنگر خویش
۷روزی که در گلستان انشای خنده کردیم
دیدیم بر کف دست چون شاخ گل سر خویش
۸دولت مساعدت کرد صیاد چشم پوشید
در کار دام کردم نخجیر لاغر خویش
۹غافل نیم ز ساغر هرچند بی شعورم
چون طفل می شناسم پستان مادر خویش
۱۰کردار من به گفتار محتاج نیست صائب
در زخم می نمایم چون تیغ جوهر خویش
۱۱