برسر حرف آمده است چشم سیاهش
نو خط جوهر شده است تیغ نگاهش
۱آینه را پشت و رو ز هم نشناسد
میشکند دیگری هنوز کلاهش
۲گرچه لبش سر به مهر شرم و حجاب است
داد سخن می دهد زبان نگاهش
۳با همه کس گرم الفت است چو خورشید
ساده دل افتاده است روی چو ماهش
۴گرد برآورده است از صف دلها
گرچه ز طفلی است نی سوار سپاهش
۵دایره حیرت است حلقه زلفش
مرکز سرگشتگی است خال سیاهش
۶نیست زسامان حسن خویش خبردار
سیر سراپای خود نکرده نگاهش
۷آه اسیران نگشته است به گردش
نیست حصاری ز هاله روی چو ماهش
۸دست کشیده است از تصرف دلها
زلف نکویان ز شرم موی کلاهش
۹گرنکند روی التفات به صائب
پرده شرم است عذر خواه نگاهش
۱۰