هر که خموش از شکایت است زبانش
حلقه ذکر خفی است مهر دهانش
۱وقت کسی خوش درین ریاض که باشد
چون گل رعنا یکی بهار و خزانش
۲دست ز خوان سپهر سفله نگه دار
کز لب گورست خشکتر لب نانش
۳زود سر سبز خود کند علف تیغ
هرکه نگردد حریف تیغ زبانش
۴روی تو آیینه ای بود که چو خورشید
هم ز فروغ خودست آینه دانش
۵بس که لطف اوفتاده آن تن سیمین
خار به پیراهن است از رگ جانش
۶نقش پذیری شود زلوح دلش محو
دیده آیینه ای که شد نگرانش
۷نرم نگردد به آفتاب قیامت
بس که فتاده است سخت پشت کمانش
۸آه چه سازم که نیست جز الف آه
قسمت من از وصال موی میانش
۹چون صدف ازآب گوهرست لبالب
دیده من از رخ ستاره فشانش
۱۰پیش کریمان غیور لب نگشاید
صائب اگر پر گهر کنند دهانش
۱۱