بس که زند موج نور سرو روانش
هاله ماه است طوق فاختگانش
۱قطره اشکی به روی نامه سیاهی است
چشمه حیوان ز انفعال دهانش
۲خشک چو سوزن شده است از عرق شرم
رشته مریم ز شرم موی میانش
۳شهپر سیمرغ بسته است به بازو
ناوک بی بال وپر ز زور کمانش
۴حلقه گردون به خاک راه فتاده است
تا برباید به قد همچو سنانش
۵گرچه لب غنچه سر به مهر حجاب است
نامه واکرده ای است پیش دهانش
۶چشمه خورشید را سراب شمارد
هرکه ببیند رخ ستاره فشانش
۷هر که به دامان آن نگار زند دست
خوش گذرد چون حنا بهار و خزانش
۸شاهسواری که من ربوده اویم
دست تصور نمی رسد به عنانش
۹هیچ نصیبی بغیر داغ ندارد
صائب مسکین ز سیر لاله ستانش
۱۰