رنگ خط برلعل جانان ریختند
خار در پیراهن جان ریختند
۱سبزه خط جوش زد از لعل یار
طوطیان در شکرستان ریختند
۲در تماشای تو ارباب نظر
بر سر هم همچومژگان ریختند
۳تا ز ابرشیشه برق باده جست
می پرستان همچو باران ریختند
۴زاهدان از حیرت رخسار تو
باده ها بر روی قرآن ریختند
۵خنده کردی در گلستان غنچه ها
شور محشر در نمکدان ریختند
۶از شکر خند تو موران زیر خاک
قندها از شیره جان ریختند
۷از شراب لایزالی ساقیان
جرعه ای بر خاک انسان ریختند
۸هر کسی را هر چه بایست از ازل
در کنار رغبتش آن ریختند
۹سبحه پیش زاهدان انداختند
نقل پیش می پرستان ریختند
۱۰بر سر بالین بیماران عشق
سنبل خواب پریشان ریختند
۱۱خاکساران را به چشم کم مبین
چون عبیر از زلف جانان ریختند
۱۲دلبران از قامت همچون خدنگ
در جگر ها تخم پیکان ریختند
۱۳نه لگن در گریه ماغوطه زد
شمع ما را خوش به سامان ریختند
۱۴گوهر جان را سبکروحان عشق
چون عرق از جبهه آسان ریختند
۱۵از محیط تلخکامیهای ما
قطره ای در کام عمان ریختند
۱۶جرعه ای آمدفزون از ظرف ما
صبحدم را در گریبان ریختند
۱۷چون نریزدگوهر دندان خلق
خون نعمتهای الوان ریختند
۱۸صائب از شرم تو ارباب سخن
یکقلم در آب دیوان ریختند
۱۹