شد گلستان خارخار من به من
گو نپردازد بهار من به من
۱من غمش را غمگسار خود کنم
گر نسازد غمگسار من به من
۲چشم آن دارم که نگذارد ز لطف
چشم پرکار تو کار من به من
۳سخت می ترسم که آن بیدادگر
واگذارد اختیار من به من
۴می کند چون بوی گل در جیب گل
سرکشی ها در کنار من به من
۵سبز شد در آتش سوزان سپند
رحم کن ای نوبهار من به من
۶کس به من در ضعف نتواند رسید
می کند سبقت غبار من به من
۷گرد من بر آسمان خواهد رسید
می رسد گر شهسوار من به من
۸شد غبار من فلک سیر و هنوز
کار دارد روزگار من به من
۹ناز شبنم می کند بر برگ گل
دیده شب زنده دار من به من
۱۰آه سرد و رنگ زردی مانده است
صائب از باغ و بهار من به من
۱۱