کشتی تن را شکستم یللی
از حجاب بحر رستم یللی
۱از لباس خاک بیرون آمدم
نقشها بر آب بستم یللی
۲شبنم خود را به اقبال بلند
بر گل خورشید بستم یللی
۳بحر چون ماهی ز فیض پیچ و تاب
همچو موج آمد به شستم یللی
۴در کشاکش بودم از طول امل
این کمان را زه گسستم یللی
۵راستی چون تیر خضر راه شد
از کمان چرخ جستم یللی
۶کیست پیش راه من گیرد چو موج؟
بر میان دامن شکستم یللی
۷قطره ام از انقلاب آسوده شد
در دل گوهر نشستم یللی
۸بر دل مجروح از صبح وطن
مرهم کافور بستم یللی
۹تا نهادم پای بیرون از خودی
شد دو عالم زیردستم یللی
۱۰از زمین تن براق بیخودی
برد تا بزم الستم یللی
۱۱پنبه کردم ریسمان خویش را
از غم حلاج رستم یللی
۱۲چون حباب این قصر بی بنیاد را
یک نفس درهم شکستم یللی
۱۳می خورد بر یکدگر بی اختیار
چون کف دریا دو دستم یللی
۱۴شیشه را بر طاق نسیان نه که من
از دو چشم یار مستم یللی
۱۵من همان مستم که در بزم الست
شیشه ها بر چرخ بستم یللی
۱۶کاسه خورشید و جام ماه را
بر سر گردون شکستم یللی
۱۷بت پرست از بت پرستی سیر شد
من همان آدم پرستم یللی
۱۸این غزل را صائب از فیض سعید
بی تکلف نقش بستم یللی
۱۹