به همچون منی آسمان چون برآید
خم می چسان بافلاطون برآید
۱چنان هویی از دل به صحرا برآرم
که لیلی نداند ز حی چون برآید
۲مرا دانه گویی چنین نذر کرده است
که از خاک همراه قارون برآید
۳مبیناد روی خوشی عقل ناقص
که نگذاشت این طفل مجنون برآید
۴برآید به شبرنگ الفاظ معنی
چوشیرین که بر پشت گلگون برآید
۵ز بس ریختم اشک خونین به مستی
رگ تاک را گرزنی خون برآید
۶چه شرم است با عشقبازان که نرگس
نظر بسته از خاک مجنون برآید
۷عجب نیست از حرص رز جمع کردن
که گل بی زر از خاک قارون برآید
۸نگردد اگر شانه خضر ره من
دلم چون ازان زلف شبگون برآید
۹گل وشاهدومطرب وجوش باده است
چرا از خم می فلاطون برآید
۱۰زند تیشه بر پای پرویز غیرت
چو بر دوش فرهادگلگون برآید
۱۱فدای سرباده شد عقل ناقص
ازین بحر پر شور خس چون برآید
۱۲حصاری چرا شد ز وحشی غزالان
بگویید مجنون ز هامون برآید
۱۳خرد با کدویی که بر سینه بندد
ز آب گرانسنگ می چون برآید
۱۴گرفته است آفاق را شعر صائب
دگر آفتاب از افق چون برآید
۱۵