هر که می داند که برگردد سخن درکوهسار
کی به حرف سخت بگشاید دهن درکوهسار؟
۱تنگ خلقی لازم سنگین دلی افتاده است
این پلنگ خشمگین دارد وطن در کوهسار
۲تا قیامت ماتم فرهاد نا حق کشته را
تازه دارد لاله خونین کفن درکوهسار
۳ناله عشاق در فریاد آرد سنگ را
از هم آوازست فارغ کوهکن درکوهسار
۴کاوش مژگان شیرین آنچه بافرهاد کرد
نقش شیرین می کشد از کوهکن در کوهسار
۵می کنم هموار بر خود سختی ایام را
برنمی خیزد صدااز پای من درکوهسار
۶هر رگ سنگی کمر بندد به خون من چو مار
گوشه غاری اگر سازم وطن درکوهسار
۷لاله من بی نیازست از شراب عاریت
می زند ساغر ز خون خویشتن درکوهسار
۸آن نواسنجم که سازد پایکوبان چون سپند
سنگها راشعله آواز من در کوهسار
۹بیستون رابر کمر زنار گردد جوی شیر
گر کند تصویر آن بت کوهکن درکوهسار
۱۰از بزرگان می شود قدر سخن سنجان بلند
صاحب آوازه می گردد سخن در کوهسار
۱۱در عزای کوهکن هر نوبهار از بیکسی
چاک سازد لاله چندین پیرهن در کوهسار
۱۲تا به خارا کوهکن تمثال شیرین نقش بست
چشمه ها رامی رود آب از دهن در کوهسار
۱۳نیست از سنگ ملامت غم من دیوانه را
می شود چون سیل افزون شورمن درکوهسار
۱۴مومیایی سنگ گردد در شکست استخوان
از نسیم عهد آن پیمان شکن درکوهسار
۱۵می شود خونش گران قیمت تر از یاقوت ولعل
می دهدهر کس به زیر تیغ تن درکوهسار
۱۶برامید آن که کارم صورتی پیداکند
صرف کردم عمر خود چون کوهکن در کوهسار
۱۷این جواب آن غزل صائب که زاهد گفته است
درمیان شهرم ودارم وطن در کوهسار
۱۸